شاعرانه
پنج شنبه بیست و پنجم 2 1393 11:16
shaerane

 براي چندمين بار از تو گفتم/
كه شهر عشق تو پايان ندارد به يادت هست زخمي بر دلم هست/
كه جز لبخند تو درمان ندارد زلالي تو به رنگ اشك بركه/
تو با روح شقايق آشنايي تو در آيينه سرخ غزل ها/
هميشه ابتدا و انتهايي كنار پنجره تنهاي تنها/
ميان هاله اي از غم نشستم تو آرايشگر چشمان موجي/
و من زيباييت را مي پرستم تو با باراني از جنس نيازم/
مرا تا ساحل ادراك خواندي و با زيباترين فانوس دريا/
مرا تا قعر دريا ها رساندي تو روز جشن ميلاد سپيده/
به "باران "يك سبد لبخند دادي تو دست زرد ياس خسته اي را/
به چشم عاشقان پيوند دادي تمام سرزمين آرزو را/
به دنبال گلستان تو گشتم ميان سقف گيتي را گشودم/
پي يك قطره"باران"تو گشتم ميان كوچه باغ سبز يادت/
ترنم هاي سرخ آرزو بود ودر ايوان چشمت يك"پرستو"/
هميشه با دلم در گفتگو بود قسم به آه نرم وخيس ساحل/
قسم به آرزوي پاك دريا قسم به ابتداي شعر پرواز/
قسم به انتهاي باغ دنيا تو چون يك واژه نيلوفري رنگ/
ميان دفتر دل ماندگاري اگر شهر نگاهت فرصتي داشت/
به يادم باش در هر روزگاري . . 

i love you mamani
برچسب ها :
بدون عنوان
سه شنبه شانزدهم 2 1393 13:49


از همه دوستاني كه اين مطالب و نظرات جالب رو ميفرستن ممنون

برچسب ها :
ارزو
سه شنبه شانزدهم 2 1393 13:44
سخني از دوستان


 "به بزرگي آرزوت نينديش به بزرگي كسي بينديش


 كه ميتونه آرزوتو  برآورده كنه ....! پس بزرگ آرزو كن...."
برچسب ها :
اعتراف
سه شنبه شانزدهم 2 1393 13:39
اعترافات يك دختر:رفتيم عروسي كنار يه دختر نشستم 


از آرايشش خوشم اومد مخصوصا ابروهاشو خيلي خوب دراورده بود بهش گفتم


 بهت گير نميدن اينقد آرايش مي كني 


با عصبانيت نگام كرد ورفت اونطرف بعد از عروسي متوجه شدم چه سوتي دادم


 بيچاره پسر بوده
برچسب ها :
خسته نباشيد
سه شنبه شانزدهم 2 1393 13:28
khaste nabashid

معناي واقعي خسته نباشيد توي مدرسه ودانشگاه:

1-جمع كن بابا كار و زندگي داريم 2-جون مادرت درس بسه

 3-برو بيرون ديگه.... 4-با خداحافظيت خوشحالمون كن

5-استاد ساعت نداري تقويم هستا 6-استاد تيتراژ رفت

7-كچل شديم از بس درس دادي 8-استاد به روح اعتقاد داري؟؟؟

9-نا مسلمون از بس نشستيم روي صندلي پشتمون پينه بسته


 10-استاد واقعا خسته نباشيد


اين راجب همه درسا صدق ميكنه

 بجزchemistry

برچسب ها :
اعتراف
پنج شنبه یازدهم 2 1393 10:44

اينا اعترافات بعضي از دوستان محترمه

بخونيد و بخنديد


اعتراف مي كنم كه من تا كلاس پنجم دبستان همه اش گريه مي كردم و بهانه مي گرفتم كه چرا من تو جشن عروسي مامان و بابام نبودم !

اعتراف مي كنم اولين روزي كه رفتم دانشگاه ، نيم ساعت توي حياط نشسته بودم تا زنگ رو بزنن برم سر كلاس !

 


كلاس دوم راهنمايي بودم با دوستم ته كلاس نشسته بوديم . يه معلم هنر چاق بد اخلاقم داشتيم . گفت بچه ها يا نقاشي بكشين يا ميتونيين درس زنگاي بعد رو بخونيين ما هم هي نامه نگاري ميكرديم درباره معلمه كلي چرت و پرت نوشتيم ( مثلا من نوشتم اين شبيه ديو سالاره ! النگوهاشو نگا !! ) معلمه گفت چي مينويسي ؟ منم گفتم درس ميخونيم از شانس ما كتاب حرفه هم جلمون باز بود نه رياضي علوم ) اخر سر شاكي شد اومد پيشمون ! نامه رو نگاه كرد ! خدا ميدونه ما چقدر خجالت كشديم . بماند كه اونم جبران كرد !



اعتراف مي كنم كه چون زانوهام مشكل داشت رفتم از زانوهام عكس رنگي بگيرم . داخل شدم ، آقاهه گفت شلوارتو دربيار و روي تخت دراز بكش ، دراز كشيدم ، يارو رفت بعدش يه صدايي شنيدم . يه نفر گفت : نفس نكش ، نفس نكشيدم . بعد گفت نفس بكش ، ۲ باره گفت نفس نكش ، بعد گفت نفس بكش . من هم به حرفش گوش مي كردم ، واسه بار سوم گفت نفس نكش ، نفسم رو نگه داشتم ، ۲۰ ثانيه گذشت ، يواشكي نفس كشيدم آقاهه داد زد نفس نكش ديگه ! منم نفس نكشيدم . بعد گفت پاشو . من هم بلند شدم ، گفت شما بخواب ! ديدم يه نفر ديگه اون طرف هست داشتن از قفسه سينه اش عكس مي گرفتن !



دختر همسايه اومده زنگمونو زده ، در رو باز كردم، مي پرسه كاري داري ؟ مي گم نه عزيزم ، بي كارم ! گفت : ادويه كاري رو مي گم !
تا يه ربع داشتيم مي خنديديم . از اون موقع هر وقت منو مي بينه مي گه كاري داري بالاخره ؟



اعتراف مي كنم كه يك بار به يك مغازه خدمات كامپيوتري براي خريد نرم افزاري رفتم. مغازه ۲ در داشت . از در اول كه داخل شدم، پرسيدم گفت نداريم . بعد از در ديگر كه فكر مي كردم مغازه ديگري باشد دوباره داخل شدم و پرسيدم ناگهان ديدم كه همان مغازه است و مشتريان داخل مغازه كلي بهم خنديدن !



اعتراف مي كنم اوايل دوران نامزديم وقتي براي اولين بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم يكي از نزديكانشون رفته بوديم ، جلوي در ، خانواده متوفي رو كه ديدم حول شدم در جواب احوال پرسي شون گفتم : خدا بيامورزدتون 



اعتراف ميكنم وقتي ۴ساله بودم يه اسكناس ۱۰۰توماني داشتم،داداش بزرگم كه ۲سال از من بزرگتر بود پول نداشت منم اسكناسه رو از وسط نصف كردم و نصفشو بهش دادم گفتم حالا هر دو ۵۰ تومان پول داريم بريم بستني بخريم، باهم رفتيم مغازه و هركدوم پول خودمونو تا زده بوديم كه فروشنده مغازه كه پيرمرد بود چشماش خوب نميديد نفهمه پولامون نصفه و هركدوم بستني خريديم و خوشحال برگشتيم خونه و واسه مامان تعريف كرديم، مامان خنديد و گفت خب چرا پولو نصف كردين،باهم ميرفتين اكناس صدتماني رو ميدادين ۲تا بستني ميخريدين


 


                 اينم سوتي دوست خودمه توي                            دفتر مدرسمون

بچه اومد بگه سال نو مبارك گفت عيد نوتون مبارك خانوم

خدايي تا يه ماه مسخرش ميكرديم


مطالب طنز, جوك خفن, جوك هاي خنده دار

برچسب ها :
بياين ترول
پنج شنبه یازدهم 2 1393 10:23


اخ جون ترول



ترول هاي خنده دار, ترول

ترول هاي خنده دار, ترول


ترول هاي خنده دار, ترول

ترول هاي خنده دار, ترولر


ترول هاي خنده دار, ترول

ترول هاي خنده دار, ترول



برچسب ها :
باران
پنج شنبه یازدهم 2 1393 10:3
دوست داشتن بي دليل




چقدر اين دوست داشتن هاي بي دليل...خوب است!

مثل همين باران بي سوال

كه هي مي بارد...

كه هي اتفاق آرام و شمرده شمرده مي بارد!!



برچسب ها :
توصيف با خودت
چهارشنبه دهم 2 1393 23:19
























برچسب ها :
ماماني دوستت دارم
چهارشنبه دهم 2 1393 22:48


منو مامانم



ماماني بيا اين قلبارو برات اوردم تازه يه عالمه ديگه هم هست كه نشد بيارم

اين چقدر به ما تشابه داره:-)

برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4209
تعداد نوشته ها : 24
تعداد نظرات : 27
Rss